Thursday, June 9, 2011

به حرمت پنجشنبه شبا

شبای پنج‌شنبه که میشه، یه حال و هوای دیگه ای توی وب هست. بروبیاییه. من حرفای مردم رو میخونم و کیف میکنم. میدونم که خیلیاش اغراقه ولی بازم. کلا همه چیز اغراقه و اینم روش. خلاصه که کلی میخندم به حرفها. با خودم میگم که اینجا کیفتونو بکنین که توی دنیای واقعی پنج شنبه ها چیزی گیرتون نمیاد فوقش بوسِ شب به خیر. مثل شوخیایی که راجع به شب عروسی میشه ولی کی بعد اونهمه مهمون و رقص و خستگی اصلا حوصله داره. شایدم بعضیا دارن ولی منطقی به نظر نمیاد. خلاصه که یه خود ارضاییِ  روحی ما این خود ارضایی ملت شبای پنج شنبه س. چیزی که این وسط تلخه اینه که حضور زنها این وسط فقط در میون عکسهاییه که رد و بدل میشه. بعضی ها هم تیکه به پسرا میندازن یا تذکرم میدن. من میدونم که بعضیا با داشتن روابط جنسی مشکل دارن و درک نمی‌کنم ولی این لذت چیزیه که نباید سرکوب بشه. یه مشکلی که برای ما ایرانیا هست اینه که این چیزها آموزش داده نشده، و مثلا یه دختری ده سال امیال خودش رو سرکوب کرده و در سن بالاتری وقتی تصمیم میگیره که رابطه داشته باشه، اون رابطه مطابق نیاز جنسیش در اون مقطع نیست. مثلا یه نوجوون روابطش خیلی فرق میکنه با یه زن چهل ساله. و یه پسر هم در نظر بگیرین که دوست داره تمام پوزیسیون هایی که تو تمام فیلما دیده رو با یه بد بختی که هیچ ایده ای از سکس نداره تجربه کنه. این تجربه نه تنها قشنگ نیست بلکه ترسناکم هست و خیلیا رو زده میکنه از این کار. مسئله سکس که حالا فعلا به یه کنار

 چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که توی این محرومیت ها که هم برای پسرا هست و هم دخترا، حالا واسه دخترا خیلی بیشتر، قشری تونسته تفریح خودش رو پیدا کنه که توی محرومیت کمتری هم هست. خود ارضایی برای زنها فقط هم محدود به محرومیت . از روابط جنسی نیست بلکه یک هنره، زیباست ، دوست داشتن خود و زنانگیه و مهم تر از همه اینکه لذت بخشه. پیشنهاد میکنم که در مورد زیبایی های این کار بخونین و حتی اگر روابط جنسی خوبی دارین این رو فقط برای دوست داشتن بیشتر خودتون امتحان کنید

یک کتابی میخوندم که یه زنی یک شب بعد از یک سری اتفاق که ناراحت هم بود موقع سکس داشت فکر میکرد که
I don't deserve this piercing pleasure...
من فکر کردم که این شبیه چیزیه که به زنای ما آگاهانه یا ناآگاهانه در مورد روابط جنسی دیکته میشه، اونا هم ناآگاهانه به خودشون تذکر میدن و جامعه براشون جا انداخته. وقتی کسی سالها از این لذت محروم باشه، بعداً مشکلهایی خواهد داشت، حتی نوعی شرم برای این لذت، چرا که سخته که تازه بخواد به خودش بقبولونه که الان وقت لذت بردنه و گاهی اوقاط روشن کردن آتیشی که سالها اموش بوده سخته. اینجوریه که این لذت که به گفته دانشمندا توی زنها چندین برابرِ مردهاست، توی جامعه ما فقط یک لذت مردانه‌س


Monday, June 6, 2011

یبار رفتم دم خونه‌ی دوستم که با هم بریم مدرسه، من کلاس دوم بودم اون کلاس چهارم، باباش رفته بود بازار گل یک عالمه  گل خریده بود و از اضافه‌هاش یه دسته گل بزرگ درست کرده بود واسه معلم این بچه، هیچ مناسبتی هم نبود فقط خواسته بود خودشو گه کنه. من که دم در منتظر بودم بهم گیر دادن که تو اَم میخوای، من گفتم نه ولی اونا به زور یه شاخه گل قرمز بهم دادن و گفتن اینو بده به معلمت خوشش بیاد، منم دستم گرفتم و با همدیگه رفتیم مدرسه.
 مدرسه ما قبلنا اینجوری بود که تا قبل از شروع کلاسها باید توی حیاط با کیف و وسایلت میموندی. دوستم با یه دسته گل بزرگ رفت جلوی صفشون و منم با یه شاخه گل مث خاک بر سرا وایسادم سر صف خودمون. ناظممون بین صفها که راه میرفت اومد پیش من گفت عزیزم این چیه؟ منم گفتم واسه معلممه، دوستم بهم داده. بعد ناظممون دستم رو گرفت و منو برد جلو روی سکو، منم خوشحال بودم که میخواد تشویقم کنه، بعد پشت بلندگو گفت که بچه ها این دوستتون این شاخه گل رو واسه معلمش چیده، منم اصلا حواصم نبود چی میگه فقط خوشحال بودم که برای اولین بار رفتم رو اون سکو و دارم تشویق میشم، بعد گفت که این کار خیلی زشتیه، باغبون بیچاره اینقدر زحمت میکشه که محوطه ها قشنگ باشه، اونوقت این بچه های شیطون گُلا رو میکنن و یه عالمه چیز دیگه. منم زار زارعر میزدم و مانتوی ناظمه رو میکشیدم و میگفتم اینو اون بهم داد و دوستمو با دسته گلش نشون میدادم. خلاصه که دوست ما که نیومد بگه اون شاخه گل کیری رو به اصرار به ما داده بوده، معلمم هم حرفم رو باور نکرد. مامانم فرداش اومد مدرسه ناظمه رو جر داد و به معلمم هم توضیح داد داستانو، ناظمه از مامانم معذرت خواست ولی کسی سر صف از من که جلوی یه مدرسه بچه ریده شده بود بهم معذرت نخواست. من همه ش فکر میکردم که این ناظمه که همه میدونن دیوونه س، اون دوستم که بزرگتر بود چرا نیومد ماجرا رو بگه. الآن خب میفهمم که اونم با اینکه دو سال بزرگتر بوده بچه بوده، ولی بچه‌ی عنی بوده

Sunday, June 5, 2011

کون غریب

شده تو جمع بعضی حرفها رو نفهمین و لبخند بزنین و الکی سرتونو به نشونه‌ی تصدیق تکون بدین؟ بعضی وقتا اگه هم بفهمی نکته رو نمیگیری. من اگه برام مهم باشه و امکانش باشه اونا رو گوگل میکنم، اگر نه هم همون لبخند ملیح رو به کار میبرم در حالی که سرم رو دارم بالا و پایین می کنم. بعضی وقتها حتی یه اس‌ام‌اس رو هم گوگل میکنم، نمیفهمم طرف الآن نمک ریخته یا جدیه یا چی

قبلنا ما فقط خارجی ها رو گوگل میکردیم، الآن چند وقته که توی متون فارسی هم مشکل داریم، آخه اونایی که ما میگیم همه مال سنه چهل به اونوره. یک سری اصطلاحای جدید روزمره به دایره لغات اضافه میشه که نامکتوبه، باید شنیدش و زندگیش کرد. خیلی وحشتناکه که هم حرفهای اینا رو شل و پل بفهمی هم زبان خودت رو. یبار که مستاصلانه دنبال معنی یه اصطلاحی بودم چند تا سایت پیدا کردم، یکیش یَنی‌چی دات کام، نشستیم کلی از اصطلاحا رو خوندیم و مردیم از خنده، بعضیاش به نظرم غلط بود ولی خب کاچی به از هیچی. خلاصه که اگه شما هم مثل من کون‌غریبین و نمی‌خواین توی کشور خودتونم اون لبخند رو بزنین و سرتونو تکون بدین، بد نیست سایتشو ببینین


پ.ن: میدونم که کون‌غریب معنیش فرق داشت فقط چون ذوقش رو داشتم خواستم خرجش کنم

Wednesday, June 1, 2011

هاله سحابی

عکسهای نیما رو نگاه نکردم و گریه کردم، یکی گفت که اتفاقا باید دید، من گفتم نمیتونم. عکسای یه کودک دیگه فکر کنم آرین رو پونزده سال پیش تو مجله زنان دیدم، تمام صفحه ها رو دیدم تمام نوشته هاشو خوندم، اونموقع راهنمایی بودم، هنوز تصاویرش جلو چشممه

لحظه مرگ ندا رو توی اخبار دیدم، نشستم جلوی تلویزیون گریه، تا شب اخبار تکرار میشد تا بی‌بی‌سی بیخیال شد، ولی هنوز چشمای ترسیده ش جلوی چشمامه، آزاد نشد، پرواز نکرد، ترسیده بود، باورش نمیشد، بقیه‌ش شعره، فقط ترسیده بود

چند تا تصویر دیگه این دو سال ضمیمه ی این تصاویر

نمی دونم که چی شد که دیدم نشستم دارم با لباسم اشک و بینی و همه چیز رو پاک میکنم، توی صفحه فیس‌بوک محمد مختاری، این شاید حتی بیشتر سوزوندم، تمام تصاویر شاد بود و من بلندتر گریه میکردم، به خوندن خبرهای بد عادت کرده بودم ولی این یه چیز دیگه بود، نشستم تا جایی که فیس بوک اجازه میداد عقب رفتم، هیچ چیزم نبسته بود، تا به حال روی دیوار کسی نرفته بودم ولی اینو تا ته رفتم، شایدم نه ولی تهش رو یادم نیست، جمعم کرد، دو روز تمام گریه کردم، بعد اون هم هر وقت یادش افتادم

خبرای بد زیاد میاد هر روز ولی یه جوری عادت کردم، خبر مرگ عزت الله سحابی رو که خوندم، تموم نشده برام عادی شد، عکساشو نگاه نکردم، اصولا عکسای عزاداری رو نگاه نمیکنم، اونقدر داغونم که نخوام تصویر جدیدی به آرشیوم اضافه کنم
خبر مرگ هاله سحابی رو خوندم، اول از تویتر دیدم، بعد خوندم، کم کم عکسها هم اومد، من نگاه نمیکردم ولی نفهمیدم چی شد که دیدم مات نشستم و دارم عکساشو نگاه میکنم، انگار وارد مرحله جدیدی شدم، انگار اونم عادت کرده بود، لبخند آرومی که همه جا رو لبش بود حتی بعد از مرگ، مثل لبخند آدم بعد از یک شوخی تلخ

Tuesday, May 31, 2011

عزت‌الله سحابی، روزنامه های آرشیو شده ی جامعه و شرقیه که الان در انباریه، لیستهای بعضاً بیست و نه نفره انتخابات مجلس، پوسترها و تبلیغهای خاتمی در دور اول، خبر پیروزی خاتمی، پوستر های تک رنگ انتخابات
سحابی برای بزرگترهام شاید هم‌سلولی بود برای من اما روزگاری بود، روزگاری که تلخی اش هنوز شیرین بود، یادآور سالهایی که کم کم حتی خاطراتش رو به فراموشی ست
...مرگش برام تلخ بود هر چند آن روزها سالهاست که مرده ست

Friday, May 27, 2011

آخرین جایی که توی ایران کار می کردم یه شرکت مزخرفی بود. توش کسی اسم کوچیکم رو صدا نمی کرد، بهم میگفتن خانم مهندس، اولاش بدم میومد، ولی کم کم که از اونا خیلی بدم اومد، دیگه دوست داشتم. یه پسره همکارم بود که خیلی دلم براش میسوخت، اوضاش خیلی داغون بود، هیچی هم بلد نبود، حقوقشم از نصف من کمتر بود. حقوقم به نسبت خوب بود اونموقع آخه، هفتصد دستم میومد. دو سه سال پیش. البته که همش میرفت واسه اجاره ولی خب همون دو سه روزی که دستم بود خیلی کیف داشت. حالا پسره رو میگفتم. کلی بهش چیز میز یاد دادم، هیچ نرم افزاری بلد نبود بهش هر چی میتونستم یاد دادم. به همدیگه هم میگفتیم مهندس اسم کوچیک همم نمیدونستیم. صبح تا شب یه اتاق کوچیک بود که رییسمونم نبود. من همش هدفون تو گوشم بود ولی خب بعضی وقتها آدم دیگه کم میاورد، میشستیم با هم گپ می زدیم و یه خنده ای هم می کردیم. یا اینکه اون هی سوالاشو از من می پرسید و میگفت به این مسلط بشم، میرم یه جا دیگه میگم چارصد کمتر نمیگیرم، خیلی گناه داشت، بعد شرکت میرفت تو آژانس کار میکرد. همیشه داغون بود، بعضی وقتها نشسته چرت میزد، معتادم نبود فقط میگفت دیشب تا کی مسافر داشتم ... شرکتمون خیلی مزخرف بود، اولش که من رفته بودم یه دختر چادریه باهام دعواش شد رفتم به رییسم گفتم که این بیاد از من معذرت بخواد وگر نه من دیگه نمیام، دختره اومد مثلا معذرت بخواد دوباره لجش گرفت شروع کرد چرت و پرت گفتن، منم از شرکت رفتم گفتم تا این روانی هست من دیگه نمیام، بعد زنگ زدن معذرت خواهی، گفتن دختره رو اخراج کردیم، منم گفتم من راضی نبودم، فقط میخواستم معذرت خواهی کنه، یه جورایی ولی راضی بودما. خلاصه که تا یه مدتی همه ازم حساب میبردن تو شرکت. بعد از یه مدتی تصمیم گرفتم با همه مهربون باشم واینا، ساعتای ناهار هدفونم رو از گوشم در میاوردم و با بقیه معاشرت می کردم
بخش ما با بخشای دیگه مشکل داشت کلاً. رییسمون هیچوقت نمیومد و وقتی میومد بوی علف میداد. هی خلاصه هم با اون دعواشون میشد هم روشون به ما باز. صُبا من که می رفتم در اتاقو پشت خودم میبستم، یکی هی میومد یه سوال الکی میپرسید و در رو باز میذاشت من  پا میشدم در رو میبستم. آخه از بچگی یه حساسیت بدی روی در دارم، از در باز متنفرم. خلاصه که هی اینکار تکرار میشد، یه بار من یه بار اون پسره همکارم در رو می بستیم. بعدشم بهشون میخندیدم که چقدر ابلهن و چرا اینکار رو هی میکنن. به رییسمم گفته بودم، گفته بود بیخود میکنن، شما اونقدر ببندین تا از رو برن. حالا من اونقدر قیافه م داغون بود بدون آرایش با موهای از ته زده، عین یک پسر با روسری و مانتو. دلم به همون در بسته و موزیک و کارهام خوش بود. این پسره هم هی مزاحم میشد و سوال میکرد ولی اصلا عصبانی نمیشدم ازش، بعد سوالاش یه گپی هم میزدیم. پسره یه نامزد داشت که خیلی هم حرفشون میشد، من همه ش بهش میگفتم که خب حالا چی میشه ال کنی و بل نکنی ... ، خلاصه که صمیمی شده بودیم و من که اینقد افغانیم کلی باهاش حرف میزدم. یه روز داشتم براش یه چیزی میریختم رو کول دیسک تلفنش زنگ زد من هم مسلماً حرفم رو قطع کردم و هدفونمو کردم تو گوشم. یه ربع بعدش حواسم نبود داره تلفن حرف میزنه زدم بهش کول دیسک رو دادم، پرید هوا منم گفتم اوخ ببخشید. تلفنش که تموم شد دوباره منو صدا کرد گفت ببخشینا خانوم مهندس حالا هنوزم اسم کوچیک همو نمی دونستیم، منم برگشتم، گفت داشت سوتی میشدا، فکر میکنه اینجا دو تا همکار مرد دارم! شروع کرد پشت سر دختره حرف فلان و بهمان و ... من هم از عصبانیت لال نگاش میکردم سرمو تکون میدادم. بغضم گرفته بود نمیخواستم بشینم وسط شرکت گریه، نمی تونستمم حرف بزنم. فرداش که یکی اومد پا شد درو ببنده گفتم بذا باز باشه







Tuesday, May 17, 2011

اگه راننده تاکسی بودم دعا می کردم چهار نفره به پستم بخوره ، تنها ترینشون بیاد پیشم بشینه، آخه خودم همیشه اونی بودم که میرفت جلو می نشست