Monday, August 15, 2011

سوال زياد ميكنم، اين گیر داده ميگه شازده كوچولو بس سوال ميكنم، ميگه از قیافه خنگت معلومه هنوز سوال دارى. الان چن وخته يه سوال دیگه برام پيش میاد همه‌ش،      تو سوالى ندارى ینی؟

Friday, August 12, 2011

كلى فكر براى شب داشتيم، گفتم بريم خونه لباسمو عوض كنم برم دسشويى بعد بريم بيرون، سرم گرم بود يكم، رسيديم خونه شلوارمو كه در آوردم گفتم دوس دارم اين فيلمه رو ها ولی دوسم داشتم بخوابم، گف بخوابيم پس منم الان فقط ميخوام بخوابم. لباس خوابشو پوشيدم و نفهميدم چند ثانيه بعد بغلش خوابم برد. سه ساعت بعدش بيدار شدم، هر كارى كردم كه طبيعى بيدار شه نشد، آخرش كلافه زدم بش گفتم بيدار شو نازم كن، چند بار صداش كردم، بيدار كه شد و ناز می‌کرد گفتم برام شازده كوچولو ميخونى، گوگلش كردنمو گوشيمو دادم دستش. تا وسطاش خوند گفتم برا امشب بسّه، گوشيمو گرفتم يجاش رو دوباره بخونم ديدم خوابش برد دوباره، زدم بش گفتم مراقب قلبم باش، همونطورى چشم بسته دستشو گذاشت سمت راستم، گف اينجورى خوبه؟ ميخنديدم گفتم عاليه عشقم، قلبم اومد اینور، مراقبه واقن

Thursday, August 11, 2011

لحظه‌ای که بیرون آب صداها رو می‌شنوی و لحظه‌ای که زیر آب صداها محو می‌شه و زمـــزمـــــــه‌ی آبــــــ  ــــــــــــــ و لحظه‌ای که به دنیای بیرون آب "می‌ری" و باز اون لـــحظه کــه بـــه زیــــــــر آبـــــــ  "بــــرمی‌گــــردی" و گـــــــذران آرام ثـــــانیـــــه‌هــــــــا  ــــــــــــــــــــ  و اینبار فقط میای بیرون که نفس بگیری و صدای خنده‌ی بچه‌هاس و اعوجاج گنگ بقیه‌ی صداهای ناآشنا همراه با نفس های تند تو که به  یه نفس عمیق ختم میشه و بعــــد زیـــــــــر آبــــــــــ صـــــــدای تشــــدیـــــــد شــــــــده‌ی ضـــــربــــــان قــــــلبــــت و صــــــدایی  کــه شـــــایــد آشــــناس چون همـــــون صـــدایــــیه کـــه قبــــل از تولـــــــــد با دســــت و پــــــای جمــــع شــــــده بــــــه زمـــــــزمـــــــه‌ی ممـــــــــتــــدش گـــــــوش میــــکردی و گــــه‌گـــــــاه صــــــداهـــــــای نــــــاآشــــــنــــــا رو از پــــــســـــــش میشـــــــنیــــــدی،ـــــــــــــــــــــــ یا شاید صــــــدایـــــــــــی کــــــــه بــــــــاز خـــــــواهـــــی شـــــــنـــیــــد لحــــظــــــــــه‌ی مــــــرگــــــــ

Sunday, August 7, 2011

يه شبم ميخواى بخوابى دلت نمياد نگاتو از روش بر دارى، صب كه بيدار ميشى ميبينى خوابه دس رو مژه هاش ميكشى، بعد هى سرشو تكون ميده كه نكن، بعد با گوشاش بازى ميكنى، بعد دوباره سرشو تكون ميده که نکن، فقط منتظرى بيدار شه كه بيشتر فشارش بدى...دوباره عاشق شدى ديوانه

Friday, August 5, 2011

می‌خواستم پا کامپیوتر بمونم نشد، میدونستم پاشم گریه می‌کنم. درش رو بستم اومدم پیشش گفتم می‌شه بغلت گریه کنم، بغلم کرد مسلّماً. گفتم خودخواهم؟ گف کی نیس. گفتم نکنه همه چی رو واسه خودخواهی‌م میخوام. گف این چیز بدی نیس، بد به حال اونایی که نمی‌خوای... بعد مدتها دیدم داره گریه می‌کنه، مهم نیس چشمای خودم چقد خیس باشه، اشکای اینو نمی‌تونم ببینم، مُردم. گفت دیوونه من عاشقتم. می‌بینم تقلاشو برای خوشحال کردنم، می‌بینم همه خوبیاشو، یک ثانیه بدون اون می‌میرم، نزدیک‌ترین و راحت‌ترینه به جزءجزء وجودم، انگار یه چیزی کمه. عشق برام توهّمه، شیرین‌ترین توهم دنیا، توهمی که میخوای دچارش باشی، انگار این اوهام کم شده، برای جفتمون، واقعی‌تر شدیم، سختیهای زندگی به واقعیت نزدیکمون کردن و این داره منو می‌کشه، چسبیدم بش جنین‌وار، اشکم میریخت و چشامو بستم

 رسیدم به ترنج، زدم بش گفتم عر زدن اینه، جفتی گفتیم عــــاخ، شایدم اون فقط گف آخ. کنار هم ورزش می‌کنیم. باشگاه خودمون که می‌رفتیم اوّلاش سعی می‌کردیم یه کانال رو نیگا کنیم بعد بیخیال شدیم هر کی کار خودشو می‌کرد. من آهنگ گوش می‌دم اون نه، پس یه حال رو نداریم معمولاً. این هتله یه جیم کوچیک داره با یه استخر کوچیک، بینشون شیشه‌س. فکر کنم توی جیم فقط ما بودیم با دو نفر دورتر از ما و توی استخر یه دختر و پسره. می‌دویدم، چشام پر اشک بود، حال اون بهتر بود یه فیلمی رو دنبال می‌کرد. چشامو هی می‌بستم کنار رودخونه‌مون می‌دویدم، اونجا هم چشامو می‌بندم میرم کنار دریا، خیلی کسی هم نیس، تک و توک آدم نشستن، گرمه و با قدمای بلند می‌دوم، اونجا هم چشامو می‌بندم ... ء

دختره نیگام می‌کرد، معذب بودم که گریه کنم، صدای آهنگو بلندتر کردم تا ازونجا دورتر شم، بازم چشامو باز می‌کردم دختره نیگا می‌کرد، نگاش کردم سرش رو برگردوند شنا کرد رفت، پسره رو دیدم، مثل دیوانه‌ها دنبال دختره می‌رفت و نگاش می‌کرد، سرش بیرون آب بود و چشمش رو ازش بر نمی‌داشت، چند تا طول نیگاش کردم همین‌طوری می‌رفت گاهن یکم عقب‌تر، حتی ندید دارم نگاش می‌کنم، گیج و دیوانه یه جاهایی رو تو آب راه می‌رفت. زدم بهش گفتم نگاهشو ببین، عاشق دختره‌س. چشـامو دوبـاره بسـتم


Monday, August 1, 2011

صد بار با صدای ناراحت جایی زنگ زدم طرف سر شام بوده گفته بت زنگ می‌زنم. صد بار هم سر شام بودم کسی زنگ زده یواش چنگالم رو گذاشتم و باش حرف زدم. این درکم می‌کنه، میگه خوشم میاد از اهمیتی که به همه چی میدی. ولی دارم پیر می‌شم روز به روز. قیافه‌م نه، هنوز باید آی دی نشون بدم برای گرفتن درینک. ولی خودم چرا. یکی نصیحتم می‌کنه که به دیگران خیلی اهمیت نده و من که دهنم توی ذهنم بــــــاز مونده، فقط توضیح می‌دم که هر کس یجوره. چند سال پیش کافه رو به هم می‌ریختم برای این حرف ولی الان با دهن باز توی ذهنم، با لبخند روی لبم، این نصیحت‌ها رو می‌شنوم و آروم توی ذهنم آهنگی میذارم و سرم رو تکون می‌دم


همه چیز رو در نهایت زیبایی می‌خوام وگر نه برام اهمیتی نداره. دوستی رو، عشق رو، سکس رو، موسیقی رو، رقص رو، تنهایی رو، مستی رو، اشک رو. با شنیدن یه آهنگ دوست دارم دیوانه شم، ازش ارضا شم و حتی بعد قطع کنم، دراز بکشم و به یاد اون لحظه پام رو تکون بدم، اونقدر تکون بدم تا آروم شم. معمولا خجالت باید کشید از این دیوونه بازیا، ولی این اونقدر درک میکنه که تو اون لحظه حتی اگه به کامل ترین شکل ممکن بغل هم باشیم میفهمه که باید تنهام بذاره، با نگاهش، با آرامشش، با بستن چشماش. همونطور که بغلشم. بعد من خجالت نمی‌کشم. برای یک آهنگ فقط گریه میکنم و شاید حتی ساعتها بعدش در سکوت خودم رو تکون میدم. مثل تکون دادن مامانا برای آروم کردن بچه

آدم عاشقی‌ام، دروغه که تو هر سنی دوست داشتن عوض میشه شکلش و قشنگیه خودش رو داره، نـــــع، تو تمام سنین یجوره. این خودشه که عوض می‌شه و دروغیه که به خودمون میگیم برای پوشوندن اون دوست نداشتنِ رغت انگیز. فکر می‌کردم که می‌تونم عاشق خیلیا باشم و عاشق نگرشون دارم. یکیشون همین مامانم. سعی‌ام رو می‌کردم/گاهن می‌کنم. سختی کم نکشیدم، خود مهاجرت شاید سختترین کار دنیاس و من سه بار تا این سنم مهاجرت کردم از ایران به ایران از ایران. هر سه بار هم سخت بود و یکی از اون‌یکی سخت‌تر. قدیم دلم خیلی برای مامانم تنگ می‌شد. خودم رو نمی‌دیدم و فقط اون برام مهم بود، که اذیت نشه، که تنها نشه. چند وقته که فهمیدم کمتر برام مهمه این چیزا. کم آوردم شاید، بس که سعی کردم حرفی پیدا کنم که با هم بزنیم، موزیکی که با هم گوش بدیم، لذتی که با هم ببریم. بعضی وقتا از بودن پیشش فقط پامو تکون میدم، نه از لذت، اون حسی که داره میکشتت ولی موندی چرا نمیشه، مثل وقتی که ارضا نمی‌شی. آروم کنارم میشینه و سیگار میکشم و حرفی نداریم برای زدن، اون لپتاپش رو پاشه و اگه نگاهمون به هم بیفته لبخند تلخی به هم می‌زنیم وتقلّا می‌کنیم برای باز کردن سر صحبت. فهمیده‌م که زیادی برای اینکار سعی کردم و این سردیِ اون من رو سردتر میکنه و اون با خونسردی تمام از راهی که انتخاب کرده حرف می‌زنه. آدم عاشقی هستم ولی به زور نع، یجا کم میارم یهو


فرودگاه برام تلخه، یکی از تلخ‌ترینها. اینبار موقع رفتن به فرودگاه بی‌تفاوت‌تر بودم، موقع خداحافظی گریه‌م نگرفت خیلی و بعد از رفتنشون بیرون رفتم و خندیدم. دلم از درد میسوزه ولی دلتنگیم کمتر شده. دیگه توان اونهمه جنگیدن رو ندارم. دیگه خودم رو گول نمی‌زنم. بابام پیره، پیر بود از اول و همه‌مون رو پیر کرد. مامانم داره پیر می‌شه. ازش باید خواهش کنم که توی بحثها با دقت گوش بده و فرار نکنه از فهمیدن و تمرکز کنه. ازش باید خواهش کنم که جایی زنگ میزنه غمگین حرف نزنه. با بی‌رحمی باید بهش بگم که مامان من از این سن به بعد اگر کسی آروم راه بره، بعدش باید بشینه، اگه ناله کنه این روش میمونه، اگه غمگین باشه میمیره، با بی‌رحمی تمام اینا رو باید بهش بگم چون نمیفهمه که چطور آروم آدم تموم می‌شه. خودم ولی، هنوز می‌خوام عاشق باشم و زیر نم بارون بدوم و عرق بریزم و نفهمم که نم هواست یا عرق من که تمام پاها و سینه‌م رو خیس کرده و بطری آب رو روی سرم بریزم و از نگاه مهربون و ممتد غریبه‌ای سرخ شم...خودم ولی خسته‌ام، شاید زودتر تموم شم



Saturday, July 16, 2011

سیزده ساله که با هم دوستیم، یازده سالشو با هم دوستِ دوست بودیم. امسال اول جولای کارش رو عوض کرد، من کارم بیخوده، از خونه کار طراحی می‌کنم، از پاییز می‌رم دوباره دانشگاه. دیگه نمی‌تونم کار کنم. کارش رو عوض کرد، حقوقش نزدیک سه برابر شد، محل کار جدیدش یه ساعت دورتره، جمعاٌ روزی دو ساعت کمتر با همیم،خسته‌س، منم روزی دو ساعت بیشتر پا کامپیوترم، خسته‌تر

همون موقع که کارش عوض شد مامان اینا اومدن پیشمون، دیدنشون با هم من رو میگاد، شنیدن سکوتشون، هر بار که می‌شنومش یه سیگار روشن می‌کنم. با هر وعده غذام مشروب میخورم، یه‌کاری می‌کنم که خلاصه نباشم تو این دنیا. کارهام زیاده و عقم می‌‌گیره از کارام، باس دانشگامو انتخاب کنم، حواصم هم سر جاش نیس. هر شب همو بغل می‌کنیم بش می‌گم نمی‌تونم اینجوری بشم، عاشق نباشم. بوسم می‌کنه می‌گه می‌دونم

هر شب بغل هم فیلم می‌دیدیم، مبلمون عمود به تلویزیون بود، پاهاش رو باز می‌کرد، منو بین پاهاش می‌نشوند و سرش رو کنار گوشام می‌ذاش، تمام طول فیلم رو مست بودم، گوش و گردنم نقطه ضعفمه. واس اومدن مامانم مبل رو چرخوندیم، هر شب کنار هم میشینیم و فیلم می‌بینیم، سر صحنه‌ها هیچ دستی رو روی بدنم حس نمی‌کنم، تو گوشام نفس نمی‌کشه، وقتی چشام خیس می‌شه گردنم خیس نمی‌شه. بازومو ناز می‌کنه و میبینم احساسی ندارم

ده روز بود کاندوم نداشتیم و کلاً حس و حال این کارام نبود، دو بار که بود هم من ارضا نشدم و با طپش قلب موندم. بهش گفتم دور نشیم از هم

یه هفته‌س سرم خیلی شولوغه، کارام رو باس تموم کنم، دانشگامو انتخاب کنم، درس بخونم چیزایی که تو این دو سال اصلا رشته‌م رو ازین رو به اون رو کرده. زیاد سیگار می‌کشم، زیاد مست می‌کنم، زیاد چَت می‌کنم و کلاً دوریم از هم. پریود بودم و واس این روزام برنامه داره هر ماه، گفت فیلم کمدی؟ گفتم نه، تلخ. تلخ نبود خیلی، شراب ریختیم، یکم خندیدیم، خوابمون برد، بیدار شدیم، سر درد داشتم و عصبی بودم. پای چت هم با همه بحث داشتم و حوصله نداشتم. هر شب مست کردیم و بیشتر سیگار کشیدیم، دیگه نخندیدیم

یه هفته‌‌س غذا نمی‌خورم، دیشب نشستیم حرف زدن، گفتم عاشقت نیستم و می‌خوام باشم، گُف عاشقتم ولی به‌زور نمی‌خوامت، گفتم برات مهم نیس اینقد چت می‌کنم، گُف حسادتم رو دوست دارم. گریه کردم گفتم بریم مست کنیم، رفتیم یه پاب کنار رودخونه. بارون میومد نتونستیم لب رود بشینیم، من مست کردم، اون رانندگی می‌کرد، سرش رو گرم کرد . بعد رفتیم لب رود، احساسی نداشتم بهش، تند تند سیگار می‌کشیدم. یک ساعتی لب رود بودیم، خیلی هم یادم نمیاد. توی ماشین حالم بد شد، رسیدم خونه تگری زدم، نشست کنار تخت برام لقمه آورد، خواس نازم کنه گفتم دس نزن، حالم بد بود و نفهمیدم کی خوابم برد

چشامو باز کردم صُب بود، گُف حالت خوبه گفتم آره، پرید رو تخت و خوابش برد. نازش کردم و تویت می‌کردم، پیغوم اومد، اونور بازم بحث داشتم، چند ساعت با حال بدم چت می‌کردم، چشاشو باز کرد، گردنمو بوس کرد، پشتمو کردم گفتم چرا نیگا نکردی، گُف دوس دارم دیوونه‌ت باشم. حرفم تموم شد خودم رو از پشت چسبوندم بهش، یه دستش رو گذاشت زیر سرم و یه دستش رو دورم، پاهاشو پیچ داد بین پاهام، بیشتر چسبیدم بش. داشت خوابم می‌برد، خندیدم، دوباره عاشق شدم




پ.ن:  بعد یازده سال دوستی هر روز دیوانه‌وار عاشق هم نیستیم، بعضی وقتا سرد می‌شیم، دوست داریم با هم باشیم، فقط اگه عاشق باشیم. دوباره عاشق می‌شیم و هر کاری می‌کنیم که این روزمرگی ما رو با خودش نبره